تبلیغات
مهر نامه
دوشنبه 27 مهر 1388  01:45 ب.ظ
توسط: آرش

 

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

 


گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 



 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 21 مهر 1388  08:25 ق.ظ
توسط: آرش

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم

 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 10 شهریور 1385  10:09 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش

ای جماعت به سلامت

من دیگه حرفی ندارم شماها رو تو قصم جا می ذارم

 من با من می رم از اینجا من و من خیلی کمیم

حیف این همه ترانه که به باد گریه دادین

من می رم اون ور قصه سقفی از غزل بسازم

 سوار رخش ترانه تا ته جاده بتازم

شاید اونجا یکی باشه که بفهمه این صدا رو

تو گوشش پنبه نباشه بشنو ترانه ها رو

ای جماعت به سلامت

ای جماعت خوش باشید تو خوش خیالی.......


  • آخرین ویرایش:جمعه 10 شهریور 1385
نظرات()   
   
دوشنبه 12 تیر 1385  09:07 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش

كجاست مادر ...كجاست گهواره من

          دلم..... آغوش بی دغدغه می خواد

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 12 تیر 1385
نظرات()   
   
پنجشنبه 8 تیر 1385  11:06 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش

وسلام

این منم عابری پا برهنه این منم ساكت و بی صدا این منم پای عبورم شكسته این منم مبهوت این هبوط این منم معشوق این شلوغ این جا من مانده ام و هزار راه رفته من مانده ام و طاقتی بافته من مانده ام و قامتی خسته من مانده ام و دفتری از شعرهای كهنه .

كه زندگی اجبار است...مرگ انتظار ...عشق یک بار است...احساس تکرار ...جدائی دشوار است...کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلبی باشد!!

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه...... غـــــریبه !این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم.

راستی نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـی بنویسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبی بنویسم که هـرگز سـنگ نشود شاید هیچكدام را نیابم اما به نام آنکه ناقوس قلبش آهنگ دوستی می نوازد با نسیم بمان ای برگ سبز.با شقایق باش ای پروانه.با پروانه همدم شو ای شمع.ای سبزترین برگ پاییزی بدان كه تو در فصل برگریزان همچنان در خاطرم سبز می مانی .....................


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 30 خرداد 1385  07:06 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش

 خیلی وقته كه دیگه نامه ننوشتم می دونی اینترنت ؛ پیام كوتاه ؛تلفن همراه و هزارو یك راه ارتباطی نوین؛بوی تمبر و لذت شنیدن صدای پست چی رو سالهاست كه از خاطرمون برده . با خودم گفتم حداقل به همین روش یه نامه بنویسم یادمه اولش از خودم پرسیدم به كی و یكی جواب داد چه كسی بهتر از تو !

سلام . حال شما خوب است . امیدوارم كسالتی نداشته باشید اگر جویای احوال ما هستید ................نه بذار اینجوری شروع كنم

 سلام. حالم  اصلا خوب نیست تو رو نمی دونم  اما خوب یادمه چند وقت پیش گفته بودی از خواب غروب از شهر فریب از چرخ دار ذهنها  جمله های لال و فلج  گفتی از شاعر مرده  سایه ای مچاله از عبور آشنا .....اما از اون روز دیگه برنگشتی تا بگم برات از غروب خواب از شهر غریب از هزار رنگ آدما دردهای كهنه و عمیق . بگم از ناتمام من زخمه های بی صدا از عبور لحظه ها........ نمی دونم چرا  گم شدی زیر باران تنها شدی . كاش تو هم مثل من بودی یادمه بهت گفته بودم  زیر باران اگر ترسیدم  وحشتم را به تو بخشیدم....

می خوا ستم بدونی زندگی برام سرسامه شاید یه جور درد بی علاجه یه روز غمم غروبه فردا سرم شلوغه یه روز به یادت واژه چین یه روز پر از نقطه چین یه روز نشونیت این دل بی نشونه فردا همین نشونی خودش یه جور گناه یه روز می شی فراموش تنها می شی و خاموش یه روز ولی ستاره زمستو نم بهاره.راستش تو این زمونه كه شهر بی شاعر مونده یكی بود همیشه تنها  همیشه عاشق دربند یك شقایق جنگلی بود بی سرزمین به جرم زندگی حبس در زمین  تا ابد امیدی بعد از این برای عاشقی او لحظه چین برای هر چه بود او بی سبب خسته بود اما بی نسیب......

تو شهر غریبه ها كسی نفهمید تمام حسرتش دانه ای گندم بود  محبت همچنان رویای محالش بود ترانه نت به نت پیدا ولی گم بود برای ساز او این آخرین غم بود . راستی بذار بگم یه روز كه دنیام به وسعت قفس بود تنها دمی به آخرین نفس بود زخمی تر از همیشه ای از خدا رسیده شعر تو شد یه آیه هر نفسم یه واژه...............

و زندگی سرد است................ دوست دارم به تو نزدیک شوم اما شجاعتش را ندارم  دوست دارم  صدایت را بشنوم

و می دانم تو هم همچون من یا كمتر از من

من می لرزم و همچنان سردم است

و تو خواهی رفت.... روزها می گذرند و در سکوت می پرسی

بر سر ما چه امد؟

 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 31 خرداد 1385
نظرات()   
   
شنبه 20 خرداد 1385  05:06 ق.ظ
نوع مطلب: (ادبی ،) توسط: آرش

گریه این گریه اگر بگذارد می نویسم ....
مینویسم از تو ....
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه ..این گریه اگر بگذارد ...
می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سكوتم باشی
گریه ...این گریه اگر بگذارد

 

سنبلانك سپر آتشها
او به هر آتش افروخته ای سوخته بود

او به این سو ختن آموخته بود
هر چه می سوخت همان بود كه بود
او به پیش همه كس رسوا بود
سینه اش سخت تر از صخره ی سرد
او به دور ازمنش عشق و وصال
پاك از آلودگی و عصیان بود
و گریزان زپلیدی و بد و نیسان بود .


سنبلانك پر نفرتها
همه از دیدن او نفرت داشت
او از این نفرت و نفرت زدگی نفرت داشت
نفرتش بیشتر از نفرت بود
دل او كوه غمو حسرت بود
سنبلانك سپر تنهایی
بود تنهای تنهایی خویش
و در اندیشه رسوایی خویش
نا گهان قاصدك از راه رسید....... !


سنبلانک خندید
سنبلانک بر خواست
قاصدک را بوسید
از غم و سختی راهش پرسید
و سپس پیش خود او را بنشاند
گلش از گل بشکفت

که سر انجام بر او هم نفسی پیدا شد
عاقبت داد رسی پیدا شد
دفتر غصه خود باز نمود
قصه درد خود آغاز نمود .....


قاصدک تنهایم !
مثل من هیچ کسی تنها نیست
این همه پیش همه رسوا نیست
منم و بی کسی و تنهایی
کنج آلو نک طو فانز ده ی رسوایی

قاصدک بی سرو ساما نم من
هر کجایی که پناهند ه شدم طررد شدم
منع گردیدم و سر تا به قدم درد شدم
هیکل دردم من
آتش سردم من


قاصدک غم دارم
غم آوارگی و در به دری
غم تنهایی و خونین جگری
غم عصانگری انسانها
غم انسان
غم عصیانها

 

قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
و به دیو انگی ام می خنددند
همتم می بندند
قطره ای اشکم من
که ز چشم شبنمی ریخته ام
و به خون جگر آمیخته ام
مادر من غمهاست
مهد و گهواره ی من ماتمهاست
اشکم و آهم من
دارم از سینه ی دلسو خته گان می ریزم
دارم از سینه دل باختگان می ریزم


قاصدک در یابم
روحم عصیانز ده ی طو فانهاست
آسمان نگهم بارانی است
قاصدک غم دارم
غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

غم من صحرا هاست
اافق تیره ی او نا پیداست
مثل ابر سیهی غمگینم
هر کجا می نگرم ماتم و غم می بینم


قاصدک از ماتم زدگی سینه ام سنگین است
روزم از هاله ی شب رنگین است
چون غروب ابدی دلتنگم
با شب تیره غم همرنگم
روز بودم که شدم در دل تیره ی شب زنده به گور
در سیاهی شده ام من زنده به گور
می زنم داد ز اعماق سیاه یک گور

از پس پر ده ی تا ریک گناه
دیدگانم پر اشک
سینه ام لانه ی ویران شده ی جغدک درد
چهره ام زردتر از برگی زرد
روزگارم سیه و تاریک است
در دم مرگ سخنها دارم
سخن از انسانها
سخن از این همه عصیانگری و نیسانها
سخن از نسل بشر
سخن از فتنه و شر
پاره شد دفتر ارزنده ی انسان بودن
مرد گردیدن و دور از بد و نیسان بودن


قاصدک در رنجم

رنجم از رنگ و ریاست
دوره ی مرگ صمیمیت و یک رنگی هاست
دل یک رنگ کجاسن ؟
رنگ بی رنگ کجاست
قاصدک این مردم همگی صد رنگند
برده ی دیو سیاهی رنگند
رنگ این رنگ بباید یزدود
تا آزاد در آزادی بود


قاصدک باید روز
روشن از نور حقیقت باشد
صحبت از مهر و محبت باشد
سر راه بشریت کین است
باید این سد نکوهیده شکست

دست هیولای زشتی را بست
دل بی کینه پر از نور خداست
که در او لطف و صفاست
همه جا در صحف ابراهیم
به اوستا و زبور

و به تورات و به انجیل و
به قران
سخن این است که انسان باشید
از بد و زشت گریزان باشید
چه تبار و چه نژاد
که نژادی... نشود موجب پاکی نهاد
زبشر پاک نهادی چه تبار و چه نژاد
همه از یک پدرند

همه از نوع بشر
سخن از دوزخ نیست و نه گلشن جاوید بهشت
که به یک دانه گندم پدرم از کف هشت......(منظور حضرت آدم )
سخن از وجدان است
سخن از ایمان است
دوزخ و باغ بهشت
حالت و گونگی وجدان است
که به دنیای خود هر بشری پنهان است
راه وجدان به بشر از همه جا نزدیک است
بشریت همه دور است و همه تاریک است


قاصدک سینه که بی کینه شود
سرزمین ابدیت آنجاست
کاخ زیبای حقیقت آنجاست
که پر از نور خداست
که در او لطف و صفاست
قاصدک می بخشی
چه کنم بیمارم
و چنان دوزخم و تب دارم
دارم اینک هزیان می گویم
و روی تو با اشک روان می شویم

 

قاصدک مردمی مرد
خاک شد
بادش برد
مرد اگر ماند سر خویش به نامرد سپرد
تو بگو .......
مرد کجاست؟
مرد همدرد به پر درد کجاست؟
قاصدک دیگر از این پس منمو تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عصیانی
و به عصیان منتظر معجزه و غوغایی
تا به تقدیس خدای مریم
وارهم از کهنه طبیب ماتم


قاصدک مریم کو ؟
که مسیحایی نیست ؟
و مسیحاییو عیسی یی نیست
قاصدک زشتم من ...
زشت چون چهره ی سنگ خارا
زشت همانند زوال دنیا
نه نگاهی که نگاهم فکند
و نه دستی که زتن رخت حیاتم بکند
قاصدک چرخ زبان می چرخد
من روان در پی ارابه خاموش سکوت

می زنم پرسه به شهرهپروت
گر چه این جا همه چیزی رویاست
لطفش این است که غم ناپیداست
قاصدک حال گریزش دارم
می گربزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست .

 

 

عصر یک روز بهاری زیر باران بیقرار رد شدی از آخرین پیچ بهار
بی تو تکرار خزان است و زمستان و ستم بی تو تقویمم تهی از عید و نوروز و بهار ...

 

شاعر: غروب


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 17 خرداد 1385  06:06 ق.ظ
نوع مطلب: (عمومی ،) توسط: آرش

چشمهایم را می بندم .........

عبور از روزی دیگر

چه سریع گذشت

آنقدر كه تو را هم یاد نكردم(!!!)

از خودم می پرسم تا كی

و از تو خواهم پرسید چه باید كرد؟

روزمرگی چه دلگیر است

تعهد ؛جامعه ؛عرف ....شرع مقدس

چه كوله باریست سنگین

و با خود می اندیشم

كوله بار برای زندگیست یا زندگی برای كوله بار !!

به آخر ذهنم كه نگاه كنی

مدفنی است ؛ از

عا طفه ..................


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 خرداد 1385
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3